دفتر خاطرات رنگارنگ ۶۵

دیروز برای نوشتن یه مقاله ، سه تا کتاب تقریبا ۱۶۰ صفحه ای خوندم ، و تایپ مقاله هم خیلی جون ازم گرفت ؛ 
این چه ربطی داشت به این وب ؟؟ 
آخه خیلی ناراحتم ! از اول صبح که بیدار شدم دارم حسرت میخورم ...
دیشب که داشتم با نفسم حرف میزدم ، اصلا دلم نمیخواست خوابم بره ، هر لحظه صحبت باهاش برام یه دنیا می ارزه ؛ داشتیم حرف میزدیم که دل کوچیکش ضعف رف
شام نخورده بود !
بهش گفتم بدو برو شام بخور ؛ رفتش 
میخواستم تا داره میره شام بخوره و برگرده ؛ یه مطلب بزارم تو وب ، رفتم توی قسمت نوشتن مطلب جدید ، همین که اومدم بنویسم ، متوجه نشدم کی خوابم برد !!!
فکر کنم حدود بیست دقیقه ای طول کشید که با ویبره موبایلم سراسیمه از خواب پریدم ، دیدم برگشته 
از دست خودم دلخور شدم که چرا خوابم برد و ننوشتم مطلب
جوابشو داشتم میدادم ، نمیدونم ساعت چند بود ، 
خخخخخخخخ
هی چشمام خواب میرفت ، مثه این معتادا گوشیم از دستم می افتاد ، 
تا می افتاد باز از خواب میپریدم ، 
آخه چرا خوابم برد !! 
خواب خر است ... 
کاشکی ازم ناراحت نشده باشه
بیدار که شدم ، زودی رفتم سر گوشیم که ببینم چی گفته ، گفته بود کارم داشته 
کاش خوابم نمیبرد ... معذرت 

خیلی عاشقتم ؛ خیلی زیاد ، تا همیشه ، تا ابد

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.