برگرد زهرا مادرت چشم انتظار است

آقا بیا تصویر دنیا را عوض کن

یا چشم های خسته ی ما را عوض کن

یا واژه های شعر من را زیر و رو کن

یا حس و حال این غزل ها را عوض کن

یا عشق را تفسیر کن با خنده هایت

یا معنی مجنون و لیلا را عوض کن

وقتی شما باشید دریا بی کران نیست

ای بی کران مفهوم دریا را عوض کن

خیلی عوض کردند دنیا را پس از تو

برگرد و این تغییر بیجا را عوض کن

 

برگرد زهرا مادرت چشم انتظار است

بین در و دیوار خیلی بی قرار است

 

وحید محمدی

امیدم

مهدی جانم بخدا امید من فقط به دست های شماست

با صد امید بر در این خانه آمدم

اقرار می کنم که تو خوبیّ و من بدم

مردودتر ز من نبود بنده ای ولی

باور نمی کنم که تو مولا کنی ردم

ایمان من محبّت و دینم ولایت است

بگذار دشمنان تو خوانند مرتدم

از بیت بیت من همه پیدا بود که هست

روح القدس به وقت سرودن مؤیدم

قابل نبوده ام که کند دعوتم کسی

مولا کریم بود که بی دعوت آمدم

هر کس گرفت دست توسّل به دامنی

من دست خود به دامن آل عبا زده ام

با آن همه صفات نمک ناشناسیم

عمری کنار سفرۀ آل محمّدم

اینان مرا که جز تنی آلوده نیستم

تبدیل می کنند به روح مجرّدم

دریا حیف نیست که پاکم کند مگر

مولا به خاک کوی خود از لطف شویدم

من کیستم که «میثم» این خاندان شوم

این موهبت بود ز خداوند سرمدم

این قوم را به خاطر مشتی گدا ببخش

با اینکه بی وفا شده ام با وفا ببخش

این بار محض خاطر زهرا(س) مرا ببخش

خود را اسیر بند معاصی نموده ام

من توبه می کنم تو فقط بنده را ببخش

خوبی نکرده ام که تو خوبی کنی ولی

آقا بیا و جان عزیزت شما ببخش

بد کرده ایم یوسف در چاه فاطمه(س)

یا ایّها العزیز دل ما بیا ببخش

اینجا تمام یوسف خود را فروختند

این قوم را به خاطر مشتی گدا ببخش

کنعان خراب گشت و صفا پر کشید و رفت

دیگر بیا به کلبه ی احزان صفا ببخش

 

یا اباصالح المهدی ادرکنی

سر بارم

عمریست که من برای تو سر بارم

هر جمعه دل تو را که می آزارم،

پنهان ز شما نیست حقیقت من به

این شیوه ی انتظار خود شک دارم

 

چون مرد نبوده ایم آقا پایت

هر جمعه نهاده ایم ما تنهایت

شرمنده ام از نبودنت، می دانم

تقصیر من است این نبودن هایت

 

تا بنده ی عشق و مال دنیا هستیم

دور از نفس امام تنها هستیم

افتاده گره به کارمان از بس که

غافل ز دل یوسف زهرا هستیم

وحید محمدی

از عشق نیست خوشتر

هر دل که عشق ورزد از ما و من برآید

کوشم بجان در این کار تا جان ز تن برآید

از عشق نیست خوشتر گشتم جهان سراسر

سوى یقین گر آید از شک و ظن برآید

زهر فراق نوشم، بهر وصال کوشم

حکمش بجان نیوشم تا کام من برآید

گر سر دهم نفس را آتش فتد در افلاک

گر در چمن کشم آه، دود از چمن برآید

گر آتش نهانم پیدا شود به محشر

دوزخ بسوزد از رشک دودش زتن برآید

گر روى تو ببینم هنگام جان سپردن

قبرم بهشت گردد نور از کفن برآید

بر باد بوى زلفت ار جان شود زقالب

سنبل ز خاک قبرم مشک از بدن برآید

حمد تو مى نگارم بر لوح هر هوایی

شکر تو مى گذارم هر جا سخن برآید

گر شعر " فیض " خواند واعظ فراز منبر

بس آه آتش افروز از مرد و زن برآید

شاعر : محمد محسن فیض کاشانى