کف و سوت بزنید…

کف و سوت بزنید...

برقصید...

روسرهایتان را به آسمان پرتاب کنید...

اصلا هر کاری دلتان خواست بکنید...

ولی یادتان باشد...

زمانی که به بهانه پیروزی در حال رقص و پایکوبی در خیابانها بودید...

زمانی که صدای جیغ و موزیک هایتان از صد فرسخی به گوش میرسید...

مادری دل شکسته در معراج شهدا اینگونه با پیکر فرزندش وداع کرد...

اینگونه صورت سردش را بوسه باران کرد...

اینگونه برای بار آخر او را در آغوش گرفت...

همان فرزندی که به عشق بی بی زندگی راحت خود را رها کرد تا من و تو آرامش و امنیت رای بدیم و رئیس جمهور مملکتمان را انتخاب کنیم...

آری...

همان فرزندی که برای امنیت شما خون پاکش بر زمین ریخت...

اما شما اینگونه...

اصلا ولش کن...

راحت باشید...

راحت...

من به جای شما می گویم ...

علیرضا جان شرمنده ایم...

شرمنده...


پ. ن :تشیع پیکر مطهر شهید روز دوشنبه ساعت نه صبح از فلکه اول رجایی شهر کرج

.

وداع جانسوزخانواده شهیدعلیرضاقبادی مدافع حرم با پیکر مطهر فرزندشان در معراج شهدا تهران 

لبیک یا زینبــــــ  

شهید علی جوزدانی …

دیدن این کلیپ حس فوق العاده خوبی بهم میده 



خدا لعنتت کند! چرا داری توهین می‌کنی؟!

حتمالاً زمستان سال 68 بود که در تالار اندیشه فیلمی را نمایش دادند که اجازه اکران از وزارت ارشاد نگرفته بود. سالن پُر بود از هنرمندان، فیلمسازان، نویسندگان و... در جایی از فیلم آگاهانه یا ناآگاهانه، داشت به حضرت زهرا (س) بی‌ادبی می‌شد. من این را فهمیدم لابد دیگران هم همین‌طور، ولی همه لال شدیم و دم برنیاوردیم. با جهان‌بینی روشنفکری خودمان قضیه را حل کردیم. طرف هنرمند بزرگی است و حتماً منظوری دارد و انتقادی است بر فرهنگ مردم، اما یک نفر نتوانست ساکت بنشیند و داد زد: «خدا لعنتت کند! چرا داری توهین می‌کنی؟!» همه سرها به سویش برگشت در ردیف‌های وسط آقایی بود چهل و چند ساله با سیمایی بسیار جذاب و نورانی. کلاهی مشکلی بر سرش بود و اورکتی سبز برتنش. از بغل دستی‌ام (سعید رنجبر) پرسیدم: آقا را می‌شناسی؟ گفت: سید مرتضی آوینی است.»
.
کجایی سید...؟
هیچ کس در شهر مانند تو آوینی نشد
.
از کتاب شهید فرهنگ
انتشارات دفتر نشر معارف

سید شهیدان اهل قلم
سالروز شهادت شهید سید مرتضی آوینی

بیست سال پس از آژانس شیشه ای

در حد یک‌ خبر سه خطی که حتی اندازه دعوای دو سلبریتی بر سر زیرپیراهنی یکیشان به هنگام دریافت سیمرغ جشنواره فیلم فجر ارزش جنجال سازی نداشت پیامی مخابره شد:

"کریم نورمحمدی" جانباز دفاع مقدس که چند هفته پیش همسرش در اعتراض به عدم رسیدگی بنیاد شهید مقابل ساختمان این سازمان خودسوزی کرده بود دارفانی را وداع گفت!

احتمالا مرگ او "حق" بوده اما قطعا حیات ما "باطل" است:سکوتی مصلحت آلود در برابر عدالت ذبح شده و غیرتی آسوده که رضایت میدهد به قربانی شدن قربانی امنیت این ملک و مملکت در زمانه جنگ...این حیات چه رنگی از حق میدهد؟

"کریم نورمحمدی" و همسر بستری شده اش در بخش سوختگی بیمارستان هردو در یک چیز مشترکند:آنها "ارزش خبری" ندارند،چهره نشده اند،عکس انداختن با آنها رای هیچ کاندیدایی را جابجا نمیکند...هیچ بخشنامه ای سخن گفتن از آنها را منع نکرده اما آنها بالقوه سوژه های سانسور شده ای هستند.با شهادت مرد و خودسوزی زن هیچ موج همدردی ای شکل نمیگیرد...آنها زیرپونز نقشه اند،آنها هیچ معادله ای را جابجا نمیکنند،آنها فراموش شده های صنعت انسانیت اند،آنها کالایی بی تقاضا در معادلات "بازار آزاد" اند و مخلص کلام آنها چیزی شبیه همان "عباس" های آژانس شیشه ای اند!

نوشتن اینها در روز آخر نوروز یک یادآوری تلخ است از اولین لحظات نوروز در آخرین سکانس آژانس شیشه ای...آنجا که عباس در آغوش کاظم سال را تحویل میکند،در آسمان شهری که بنیاد شهیدش درگیر "توسعه" و رنگ آمیزی است و جانبازش مخل امنیت ملی!...آنجا حاج‌کاظمی بود تا که بتواند سربازی را خلع سلاح کند و ژ۳ بدست بدنبال شاهد(نه گروگان) بگردد اما اینجا همسر کریم نورمحمدی محکوم به یک لیتر بنزین بود و جرقه فندکی و خودسوزی ای ناکام...۲۰سال از آژانس شیشه ای میگذرد،سلمان آژانس حالا بزرگتر از هر زمانی تبدیل به آقای کارگردان سینما شده اما گویا نصیحت بغض آلود حاج کاظم به سلمان هنوز در گذر این بیست سال گم شده است:«قول بده با امثال عباس مهربون تر باشی!»

@chobealef

خاطره ای که رهبر انقلاب درباره شهادت فرمودند:

پرسید راهکار این قضیه شهادت چیست؟ می‌گوید یک نگاهی به من کرد و گفت: راهکارش اشک است، اشک.

فرماندهش[علی چیت‌سازیان]همان کسی که ایشان[علی خوش‌لفظ] از او تعریف می‌کند و یاد می‌کند و آن حرف را از او نقل می‌کند. همسر او [علی چیت‌سازیان] می‌گوید در آخرین باری که آمد منزل و بعد [از آن] رفت و شهید شد و دیگر ندیدیمش؛ نیمه‌شب همینطور نشسته بود و اشک می‌ریخت و گریه می‌کرد.

با اینکه مرد با صلابت و قدرتمند و فرمانده کاملا با صلابتی بود و اصلا اهل گریه و این چیزها نبود؛ اما اشک می‌ریخت. گفتم چرا اینقدر گریه می‌کنی؟ گفت: فلانی را خواب دیدم. رفیق همراهش را، معاونش را. معاونش را خواب دیده بود که قبل از او شهید شده بود. می‌گوید دستش را محکم گرفتم و گفتم باید به من بگویی. ما اینهمه با همدیگر رفتیم راهکار پیدا کردیم.

اینها نیروهای اطلاعات عملیات بودند که بلدچی یگان‌ها می‌شدند. قبلا می‌رفتند راه‌ها را پیدا می‌کردند، باز می‌کردند تا یگان‌ها بتوانند حرکت کنند بروند جلو. ما اینهمه رفتیم با همدیگر راه باز کردیم، راهکار پیدا کردیم. راهکار این قضیه چیست؟ این قضیه‌ی شهادت؟ این را به من بگو، چرا من شهید نمی‌شوم؟ می‌گوید یک نگاهی به من کرد و گفت: راهکارش اشک است، اشک.»
دیدار رهبر معظم انقلاب با شعرای آئینی ۹۵/۱۲/۴

صلوات و فاتحه ای شهدا را مهمان کنید.

خاطره ای بی نظیر از معلم جاودانه شهید محمدعلی رجایی

یکی از شاگردان قدیم شهیدرجایی نقل میکند:
به هفته آخر ماه اسفند نزدیک میشدیم, دانش آموزان میخواستند هرطوری شده اون هفته رو تعطیل کنند!
بچه ها برای هرمعلمی نقشه ای کشیدند... این معلم که حاضره تعطیل کنه... اون معلم که کتاب رو تدریس وتموم کرده... دیگری هم حضور وغیاب نمیکنه و...
اما مشکل اصلی معلم ریاضی , آقای رجایی بود که یقین داشتیم نه تعطیل میکنه نه اجازه غیبت میده...
بچه ها فکرهاشون رو سرهم گذاشتند وتصمیم گرفتند بطور یکدست در کلاس حضور پیدانکنند وآقا معلم رو در برابرعمل انجام شده قرار بدند...
روزی که ما با آقای رجایی درس داشتیم, بچه ها به مدرسه نیامده بودند ولی من بطور اتفاقی کاری داشتم که رفتم مدرسه...
از سر کنجکاوی در گوشه ای از مدرسه سرم رو با توپ گرم کردم تا ببینم برای کلاس ما چه اتفاقی می افته!
چند دقیقه مانده به شروع کلاس, طبق معمول آقای رجایی با دفتر حضور وغیاب و کتاب درسی از دفتر مدیر بیرون آمد ورفت به طرف کلاس...
دل درسینه ام نبود.. حالا چه میشه؟! اگر آقا معلم ببینه بچه ها قالش گذاشتند ناراحت میشه؟!
با دلهره گامهای معلم رو تعقیب کردم... آقای رجایی به کلاس رسید در رو باز کرد وارد شد وسپس در رو بست...
یعنی چه؟!...

حتما بعضی ازبچه ها ترسیدند ورفتند سر کلاس......
دیگه خودم هم جرأت نداشتم برم سرکلاس, به بقیه باید چه جوابی میدادم؟!
برای اینکه ببینم چه کسانی عهدشکنی کردند و سرکلاس رفتند تومدرسه موندم...
شاید نیم ساعتی گذشته بود که آقا معلم با دستهای گچی که حکایت از تدریس داشت از کلاس بیرون آمد ورفت بطرف دفتر مدرسه.
باعجله به سمت کلاس رفتم...
ازآنچه دیدم دهانم باز موند...
هیچ کس درکلاس نبود وآقای معلم تمام درس رو با دقت وتوضیح کافی روی تابلو نوشته بود... پایین تابلو هم اضافه کرده بود:
دانش آموزان عزیز!
حسب وظیفه در کلاس حاضرشدم و انجام وظیفه کردم.
عیدتون مبارک!

اولین روز بعد از تعطیلی با آقای رجایی درس داشتیم بچه ها بغض کرده و در حالی که گاهی نگاهی به تخته سیاه می انداختند خاموش وبی صدا در خود فرو رفته بودند...
رجایی شاید تنها معلمی است که درکلاس خالی تدریس کرد..

هدیه به روح آسمانیش فاتحه وصلوات

اسفند عجب ماهى است! ماه پرواز بزرگ مردانی از جنس فرشتگان زمینی؛

شهید سید حمید طباطبایی مهر (مدافع حرم): 4اسفند

شهید حمید باکری : 6 اسفند

شهید حسین خرازی :8 اسفند

شهید امیر حاج امینی : 10 اسفند

شهید ابراهیم همت : 17 اسفند

شهید حجت الله رحیمی : 18 اسفند

شهید عبدالحسین برونسی : 23 اسفند

شهید عباس کریمی : 24 اسفند

شهید مهدی باکری : 25 اسفند

سالگرد شهادت همگى گرامى باد.

شادی روح همه شهدا و علی‌الخصوص شهدای گمنام صلوات

الّلهُمَّ صَلِّ عَلی مُحَمَّد وَآلِ مُحَمَّد وَ عَجِّل فَرَجَهُم

شهیدی که آیت الله بهاءالدینی او را سرباز امام زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف معرفی کرد

متن خاطره :

آیت الله بهاء‌الدینی با ورود به جلسه فرمودند: در بینِ شما یکی از سربازانِ امام زمانعجل الله تعالی فرجه الشریف هست و به زودی از میانِ شما می‌رود. بعد‌ها وقتی جلالِ افشار شهید شد، عکسش رو بردند خدمت آیت الله بهاء الدینی، ایشان بی‌اختیار گریه کردند، بطوریکه اشکهایشان از گونه سرازیر می‌شد و رویِ عکس جلال می‌افتاد و بعد فرمودند: امام زمانعجل الله تعالی فرجه الشریف از من یک سرباز می‌خواستند، من هم آقای جلال افشار را معرفی کردم... اشک من اشک شوق است

خاطره ای از زندگی روحانی شهید جلال افشار
منبع: کتاب شاهدان روحانی، صفحه 27

https://telegram.me/joinchat/BzCiHzvEfD9t5fMq9BljtA