گاهی …

گاهی دلت گفتن می خواهد 

اما گفتنت نمی آید

گویی مُهر سکوت به لبهایت خورده باشد...

 

بر آن می شوی تا بنویسی آنچه را که نگفتنیست...

 

 دلت نوشتن می خواهد

امانوشتنت هم نمی آید

گویی حکم عدم به قلمت خورده باشد...

 

اما ناغافل 

زودتر از همه اینها می ببینی که 

واژه هایت را قطره قطره بر کاغذ گریسته ای

و او را غرق در ناگفته هایت کرده ای

آنقدر در سکوت برایش میگریی

که از شرم نانوشته هایت 

سینه اش 

خیس میشود٬ 

نرم میشود ٬

می شکافد...

 

آری 

گاهی 

اَشکها هم حرفهایی به وسعت نگفتن دارند......


+ به خدا کافر اگر بود به رحم آمده بود زان همه ناله که من پیش تو کافر کردم ...

داستان حج عبدالجبار و مرغ مردار زن علوی

     داستان حج عبدالجبار و مرغ مردار زن علوی


آورده اند که روزى یکى از بزرگان عرب به سفر حج مى رفت. نامش عبدالجبار بود و هزار دینار طلا در کمر داشت. چون به کوفه رسید، قافله دو سه روزى از حرکت باز ایستاد. عبدالجبار براى تفرج و سیاحت، گرد محله هاى کوفه بر آمد. از قضا به خرابه اى رسید. زنى را دید که در خرابه مى گردد و چیزى مى جوید. در گوشه مرغک مردارى (مرغ مرده) افتاده بود، آن را به زیر لباس کشید و رفت. عبدالجبار با خود گفت: «بى گمان این زن نیازمند است و نیاز خود را پنهان مى دارد.»

در پى زن رفت تا از حالش آگاه گردد. چون زن به خانه رسید، کودکان دور او را گرفتند که اى مادر! براى ما چه آورده اى که از گرسنگى هلاک شدیم!

مادر گفت: «عزیزان من! غم مخورید که برایتان مرغکى آورده ام و هم اکنون آن را بریان مى کنم.»

عبد الجبار که این را شنید، گریست و از همسایگان احوال وى را باز پرسید. گفتند: «سیده اى است، زن عبدالله بن زیاد علوى، که شوهرش را حجاج ملعون کشته است. او کودکان یتیم دارد و بزرگوارى خاندان رسالت نمى گذارد که از کسى چیزى طلب کند.»

عبدالجبار با خود گفت: «اگر حج مى خواهى، این جاست.» بى درنگ آن هزار دینار را از میان باز کرد و به زن داد.

عبد الجبار آن سال به ناچار در کوفه ماند و حج نرفت و به سقایى مشغول شد. هنگامى که حاجیان از مکه باز گشتند، وى به پیشواز آنها رفت. مردى در پیش قافله بر شترى نشسته بود و مى آمد. چون چشمش بر عبد الجبار افتاد، خود را از شتر به زیر آورد و گفت: «اى جوانمرد! از آن روزى که در سرزمین عرفات، ده هزار دینار به من وام داده اى، تو را مى جویم. اکنون بیا و ده هزار دینارت را بستان!»

عبد الجبار، دینارها را گرفت و حیران ماند و خواست که از آن شخص حقیقت حال را بپرسد که وى به میان جمعیت رفت و از نظرش ناپدید شد. 

عبدالجبار حیران در این داستان مانده بود که در این هنگام آوازى شنید:

«اى عبد الجبار! هزار دینارت را ده هزار دادیم و فرشته اى به صورت تو آفریدیم که برایت حج گزارد و تا زنده باشى هر سال حجى در پرونده عملت مى نویسیم، تا بدانى که هیچ نیکوکارى بر درگاه ما تباه نمى گردد، انا لا نضیع اجر من احسن عملا.


اللهم عجل الولیک الفرج

~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~~


مـــــردتـریـن مـردان عـالـم روزت مبـارک

سلام مهدی جانم 

اربابم ، صاحبم ، پدرم 

مـــــردتـریـن مـردان عـالـم روزت مبـارک


مـولا جــان


(اللهم عجل لولیک الفرج)


ای پدر هستی روزت مبارک

«عید» ما دیدن رخسار مه توست بیا

عالمی چشـم بـه راه سپه توست بیا


«تو که یک گوشه چشمت غم عالم ببرد»

حیف باشد که تو باشی و مرا غم ببرد


#ای پدرهستی روزت مبارک

#اللهم_عجل_لولیک_الفرج


میلادامام جوادمبارک

✨✨✨


هر کس به زمانه سر سپارد به «جواد» 

کــار دو جهــان وا بگــذارد به «جواد» 


از سـاحت«ثـامن الحُجَج»فیض بَـرَد 

از بس که«رضا»علاقه دارد به جواد


#میلاد_امام_جواد_ع_مبارک


سالتون امام زمانى

#شهادت یک واژه و راهِ ...

#تمام_نشدنی است ...

و آنقدر دست یافتنی است که هرکس می تواند، آرزویش را داشته باشد و امیدش را هم به دل ، که حتما به آن دست خواهد یافت ...

و اما...هر آرزویی ... بهایی دارد ...

بعضی ها با پول به آرزوهایشان می رسند

و ما با #جان ...

و جان دادند ، #آدم_شدن می‌خواهد 

خالص و مخلص شدن می‌خواهد ...

سختی و درد کشیدن می خواهد !

و همه ی اینها ...

#رفاقت با امام زمان را می‌خواهد!

و زیر قول ، نزدن هایمان را می خواهد !!

#با_امام_زمان_رفیق_بشویم؟!

و یک سال دیگر #شهادت ، به #تعویق افتاد ...


#سالتون_امام_زمانى ...